تبليغاتX
پدرسوخته! - لوچ
 
 
دهقان پیر، با ناله ای گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا می بینم!
ارباب پرخاش کرد که بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار می کنی! مگر کور بودی! ندیدی که چشم دختر من هم چپ است؟!
گفت" چرا، ارباب دیدم... اما... چیزی که هست، دختر شما همه‌ی این خوشبختی ها را دو تا می بیند... ولی دختر من ، این همه بدبختی ها را...
کارو
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 0:18  توسط بهرنگ |