تبليغاتX
پدرسوخته ! - دف
فکر را می پسندم.عقلانیت را دوست دارم اما به هنگام نگاهت من فقط لیلای خود را می بینم و بس
دف را بگير دف بزن اي ناز! دف بزن
دف دف ددف ددف دددف باز دف بزن

آتش! سياوشانه به تو دل نهاده ايم
تاانتهاي نقطه ي پرواز دف بزن

دف روزگارهاست شهيدان دست تو ست
ما شاهديم شاهد اين راز دف بزن

لبخند سيلي است تبسم کمي بخند
لبخند گشته باز چه غماز دف بزن

در غربت است ... شهر غروبيست بي شکوه
سرماست انتهاست در باز! دف بزن

پايانمم! ددف دددف مي نمي دفد
پا شو برقص اي همه آغاز دف بزن

تا ماه دف بگيرد و« او» «تو » «تو» «من» شود
باري بگير ... حل شود اين راز....
دف بزن
( با الهام از شعر دف دکتر براهني)
« سروده ي ميثم مهرنيا/ دانشجوي زبان وادبيات فارسي)
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 1:14  توسط بهرنگ |