تبليغاتX
پدرسوخته!
عشق هاي امروزي مثل چراغهاي نئون مي مانند، رنگارنگ و زيبا ولي کم نور!
 
 باغبان براي اينکه بهار را در گلخانه حس کند گل هميشه بهار در آنجا کاشت.
 
 براي اينکه دروغش از نگاهش خوانده نشود با نگاه به زير حرف مي زد!
 
 ابر غمگين باران و ابر خشمگين تگرگ فرو مي ريزد!
 
 تلخي حرفش را با لبخندي شيرين جبران مي کرد.
 
 هر وقت تنها مي شد به ميهماني خيالش مي رفت .
 
 در قلب انسان سنگدل بايد عشق را حک کرد!
 
 با گرمي نگاهش يخ لبخندم را ذوب کرد.
 
 گلهاي باغ با آواز باد بهاري مي رقصند.
 
 آشپز ناشي با چشيدن دست پختش از ترس صاحبخانه پا به فرار مي گذارد .
 
 در بن بستي گرفتار آمده ام كه راه بازگشت هم ندارم .
 
 ماهي و آب به يك اندازه از تشنگي هراس دارند .
 
 ماهي جسد آب را با جان كندن به دوش مي كشد .
 
 به خاطر لبخند پس از گريستن اشك مي ريزم .
 
 وقتي نيستي چشم ديدن نگاهم را ندارم .
 
 گربه شجاع زير درخت انتظار پائين آمدن گربه ترسو را مي كشد .
 
 پرنده سحر خيز هنگام طلوع خورشيد پرواز گلرنگ مي كند .
 
 ابر ، سكوت شب را سرشار از نغمه سرايي باران مي كند .
 
 ناودانها شب باراني را با نغمه سرايي به صبح مي رسانند .
 
 فاصله بين دو باران را سكوت ناودان پر مي كند .
 
 گل پژمرده صداي پاي پائيز را از نزديكترين فاصله مي شنود .
 
 سكوت راه را مثل كف دست پيش پاي فرياد هموار مي كند .
 
 بهار به خاطر گل پرپر شده به زلالي شبنم اشك مي ريزد .
 
 خورشيد آرزوي شب را به روشني روز بر باد مي دهد .
 
 ماهي در تنگ آب به عظمت دريا پي مي برد .
*****************************************

عشق ( از زبان کودکان )
**
عشق وقتيه که مادر بزرگ من ارتروز گرفته، نمي تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه. پدر بزرگم اين کار رو براش ميکنه ،حتي حالا که دستاش ارتروز گرفتن .
** عشق وقتيه که که شما واسه غذا خوردن ميري بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو ميدهيد
به دوستتون بدون اينکه از اون انتظار داشته باشيد که کمي از غذاي خودشو به شما بده.
** عشق وقتيه که مامان براي بابا قهوه درست ميکنه قبل از اينکه بده به بابا امتحانش ميکنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.
** عشق وقتيه که شما همش همديگر رو ميبوسيدبعد وقتي از بوسيدن خسته شديدهنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف ميزنيد.
** عشق وقتيه که شبها مامان من و ميبوسه تا خوابم ببره.
** عشق وقتيه که مامان بهترين تيکه مرغ رو ميده به بابا.
** عشق وقتيه که مامان بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه که هنوز از رابرت ردفورد خوش تيپ تره.
** عشق وقتيه که سگت مي پره بغلت و صورتت رو ليس ميزنه حتي اگه تمام روز تنهاش گذاشته باشي.
** عشق وقتيه که خواهر بزرگترم تمام لباسهاي خودشو ميده به من و خودش مجبور ميشه بره بيرون تا لباس جديد بگيره.
** عشق اون چيزيه که لبخند رو وقتي خسته اي به لبت مياره.
** عشق همون باز کردن کادوهاي کريسمسه به شرطي که يه لحظه دست نگهداري و با دقت گوش کني.
** عشق مثل يه پيرزن و پيرمرد کوچولو مي مونه که هنوز با هم دوست هستن بعد از سالها زندگي.
** عشق اون موقعس که تو به پسره ميگي از تيشرتش خوشت مياد بعد اون هر روز مي پوشتش.
 
زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلکه چيزي است که به ياد مي آوريم تا روايتش کنيم (کابريل کارسيا )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 13:20  توسط بهرنگ | 

آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت :
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .

خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .

خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .

فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .

پزشک گفت :من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم مي رسيد .
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .

دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
«
آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم رسيدند

خط اولي گفت :
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .

خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .

خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .

فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .

پزشک گفت :من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم مي رسيد .
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .

دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
«
آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم رسيدند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 13:10  توسط بهرنگ | 
(P (5xE) (3xH = خوشبختي

در اين فرمول، P بيانگر خصوصيات فردي مانند برنامه ريزي براي زندگي و قابليت سازش است. E بيانگر موجوديت است كه خود شامل سلامتي، ثبات مالي و دوستي مي شود. H بيانگر ارزشهاي بالايي چون احساس خود ارزشمندي، انتظارات و داشتن حس شوخي است. بنابر توضيحات يكي از سازندگان اين فرمول، محاسبه ميزان خوشبختي، كه ميزان حداكثر آن 100 در نظر گرفته مي شود، با طرح 4 سوال انجام مي پذيرد كه پاسخهاي آنها براساس مقادير بين يك (حداقل) و ده (حداكثر) طبقه بندي مي شود:

1- آيا شما برون گرا، پر انرژي و انعطاف پذير هستيد؟

2- آيا شما براي زندگيتان برنامه ريزي مثبت داريد و مي توانيد بسرعت از يك وضعيت بحراني بيرون بياييد و آيا احساس مي كنيد كه بر روي زندگيتان تسلط و كنترل داريد؟
پاسخ به سوالهاي 1 و 2 و جمع و برآيند نتيجه آنها مقدار P را مشخص مي كند.

3- آيا نيازهاي اوليه شما در ارتباط با سلامتي، وضعيت مالي و حس اجتماعي بودن برآورده مي شود؟
پاسخ به اين سوال مقدار E را مشخص مي كند.

4- آيا شما از حمايت و پشتوانه افرادي كه در كنارتان هستند برخورداريد و كارهاي شما براي آنها خوشايند است؟ آيا انتظارات شما برآورده شده است؟
پاسخ به اين سوال مقدار H را مشخص مي كند. 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 13:1  توسط بهرنگ | 
شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم هر جا كه مي رفتم اونو مي ديدم يك بار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت : ببخشيد
من كه مي دونم منظورش چي بود تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد را مي خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد آره دقيقا مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه
بچه ها مي گفتن اسمش مريمه
از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم

يك شنبه : امروز ساعت 9 به دانشكده رفتم موقع تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن و مي خنديدن تازه به من گفت آقا ميشه شيشه پنجرتون رو ببندين من كه مي دونم منظورش چي بود اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه
مث روز معلوم بود كه با اين خنديدن مي خواد دل منو نرم كنه كه بگيرمش راستيتش منم از اون بدم نمي آد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج كنم

دوشنبه : امروز به محض اينكه وارد دانشكده شدم سر كلاس رفتم بعد از كلاس مينا يكي از همكلاسيهام جزوه منو ازم خواست من كه مي دونم منظورش چي بود حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج كنه راستيتش منم از مينا بدم نميآد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج كنم

سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا فقط يكي از من پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي كجاست ؟
من كه مي دونم منظورش چيه ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون كيفش قرمز رنگ بود حتما پرسپليسيه وقتي كه جريان رو به دوستم گفتم به من گفت : اي بابا !‌ بدبخت منظوري نداشته ولي من مي دونم رفيقم به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش مي شه حالا به كوري چشم دوستم هم كه شده هر جور شده با اين يكي هم ازدواج مي كنم

چهار شنبه : امروز وقتي كه داشتم وارد سلف مي شدم يك مرتبه متوجه شدم كه از دانشگاه آزاد قشم به دانشگاه ما اردو اومدند يكي از دختراي اردو از من پرسيد : ببخشيد آقا دانشكده پرستاري كجاست ؟ من كه مي دونستم منظورش چيه اما تو كاردرستي خودم موندم كه چه طور اين دختر قشمي هم منو شناخته و به من علاقه پيدا كرده حيف اسمش رو نفهميدم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هر طور شده پيداش كنم و باهاش ازدواج كنم طفلكي گناه داره از عشق من پير مي شه

پنج شنبه : يكي از دوستهاي هم دانشكده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت كرد من كه مي دونستم از اين نوشابه خريدن منظورش چيه مي خواد كه من بي خيال مينا بشم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول كنم

جمعه : امروز ضبح در خواب شيريني بودم كه داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رو مي ديدم عجب شكوهي و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي كاسه عسل فرو ميكردم و.... مادرم يك هو از خواب بيدارم كرد و گفت برم چند تا نون بگيرم وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانمي از من پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها كدومه ؟ من كه مي دونم منظورش چي بود اما عمرا باهاش ازدواج كنم
راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري كه به نانوايي بياد خيلي خوشم نمياد

شنبه : امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه را خوردم و اودم كه راه بيفتم مادرم گفت : نمي خواد دانشگاه بري امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بيمارستان بگير
راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم مي گن من مشكل رواني دارم

همش شوخي بود جدي نگيريد !! 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:54  توسط بهرنگ | 
 (( ادب خرجي ندارد ولي مي تواند همه چيز را خريداري كند ))

با استقامت و صبر مي توان به همه چيز دست يافت . ( لافونتن )

اگر آينده نبود اميدي هم وجود نداشت .      هنري فورد

هرگز به چيزهايي كه خداوند به شما ارزاني داشته غره نشويد ، بلكه تنها به ان چيزهايي كه خودتان بدست آورده ايد بباليد.     هنري لارنس

هركسي شايسته همان رفتاري است كه با او مي شود و همان رفتاري كه خودش با ديگران دارد .    چارلي چاپلين

عظمت ولقعي در اين نيست كه هرگز شكست نخوريم ، بلكه در آنست كه با هر بار شكست دوباره به پا خيزيم .  آندره ژيد

بسيار نادر هستند كساني كه ارزششان بيشتر از سكوت باشد .   دولامارتين

زندگي از تار و پود خوب و بد بافته شدخ است .      آناتول فرانس

با پول همه چيز را مي توان خريد جز شرافت و سعادت .    ماركوس سيروس

در اين جهان نياز به دوست داشتن و ستايش شدن بيش از نياز به نان است .    مادر ترزا

كورتر از آناني كه نمي خواهند ببينند ، وجود ندارد .  آنونيموس

رمز كليه پيروزيها اراده است .   روپروستون

اگر ياد بگيريد كه به مشكلات بخنديد ، پس هميشه چيزي داريد كه به آن بخنديد .     لين كارول

اگر پيوسته بگوييد كه اتفاقات بدي خواهد افتاد ، شانس پيشگو شدن را پيدا مي كنيد .   سينگو

ذهن خود را از نتوانستن خالي كن .  جانسون

راز به پايان رساندن هر كاري پشتكار است .  دانته

 مال و مكنتي ندارم ، تنها سرمايه من روح شاد من است .  هنري ميلر

داشتن پشتكار ، تفاوت ظريف بين شكست و كاميابي است .  سازنف

هميشه صراحت بيان داشته باش ، هر چند به ندرت حرف بزني .    هلمز

انديشه توام با نشاط نشانه يك روان سالم است .   مونيه

بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انظارش را نداري .  ماركز

راز خوشبختي در ادب نهفته است .  ماردن

ديگران را آنطور كه هستند بپذير .  ديل كارنگي

زندگي را هر طور نگاه كني زيباست .   گوته

سعادتمند كسي است كه به مشكلات و مصائب زندگي لبخند بزند .   شكسپير

اغلب آنهايي پيروز و موفق مي شوند كه كمتر تعريف و تمجيد شنيده باشند . زولا

ذوق پرورش نمي يابد مگر با تماشاي زيبايي .    گوته

كسي كه داراي عزم راسخ است دنيا را مطابق ميل خود عوض مي كند . گوته

زندگي بدون عشق چون زيستن در تاريكي مطلق است .   مترلينگ

نان همه كس را نخور و نان خود را از هيچ كس دريغ مدار .   عبدالله انصاري

نيكي همه چيز را مغلوب مي كند و خودش مغلوب نمي شود .    تولستوي

حقيقت را بگوييد ، صداقت رمز راستين زندگي اصيل است . ريچارد من

جذابيت ، عشق و اشتياق به كار انجام آنرا آسان مي كند .     هنري فورد

زندگي بدون آزادي ، مثل جسم بدون روح است . جبران خليل جبران

انسان نيك بد نخواهد ديد نه در طول زندگي و نه پس از مرگ .     افلاطون

هرگز بردباري را از دست ندهيد ، زيرا آخرين كليدي است كه در بسته را مي گشايد .   پا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 9:51  توسط بهرنگ | 

 

آيا مي دانيد تا قبل از سال 1382، وفس يك« بخش» بود که 4 دهستان با 71 روستا، زير نظر آن قرار داشتند( از جمله شهرستان كميجان!) ؟

آيا مي دانيد وسعت روستاي وفس(230 کيلومتر مربع)، دو و نيم برابر وسعت جزيره کيش(90 کيلومتر مربع) است؟

آيا مي دانيد گويش وفسي يكي از زير شاخه هاي زبان مادي ( تاتي ) مي باشد( قدمت 3000 ساله

آيا مي دانيد تونل هاي زيرزميني زيادي در زير سطح روستاي وفس وجود دارد كه اين تونل ها يك شبكه زيرزميني را تشكيل مي دهند؟

آيا مي دانيد اولين مدرسه روستاي وفس در سال 1313 ساخته شده است؟

آيا مي دانيد روستاي وفس از حدود 10 سال قبل از انقلاب داراي آب لوله كشي و برق بوده است؟

  

آداب و رسوم وفس: زاده شدن کودک و نذورات براي نوزاد پسر

قبل از وضع حمل، پيره‏زني به دور اتاق مي‏گردد و اشعاري در زادن کودک مي‏خواند که زنان حاضر به طور هماهنگ آن را تکرار مي‏کنند(متن کامل اين اشعار در انتهاي مطالب آورده شده است) و نيز پيازي را که سيخ آهني از آن عبور کرده در کنار زائو قرار مي‏دهند و دو ريسمان کوتاه از جنس موي بز (ريس مويين) به دو بازوي زائو مي‏بندند. پس از آنکه ماما بچه را به دنيا آورد و شُست، نوزاد را با پارچه هايي که « پَرّوُ - parr

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 9:44  توسط بهرنگ | 
مردان مخلوقات پيچيده اي هستند !»
اگر با او خوب رفتار کنيد؛ او به شما خواهد گفت که اسير عشق او شده ايد.
اگر خوب رفتار نکنيد؛ او به شما خواهد گفت که مغرور و متکبر هستيد!
اگر با او بحث کنيد او شما را لجوج و خيره سر خواهد خواند.
اگر آرام باشيد (بحث نکنيد) او شما را خنگ خواهد خواند!
اگر از او باهوش تر باشيد او خود را مي بازد.
اما اگر او از شما باهوش تر باشد خود را شخص بزرگي مي نامد!
اگر او را دوست نداشته باشيد؛ براي به دست آوردن شما تلاش خواهد کرد.
اگر عاشق او باشيد؛ تلاش خواهد کرد تا از دست شما فرار کند!
اگر با او درباره مشکلات تان صحبت کنيد؛ او به شما خواهد گفت که اين حرف ها آزار دهنده است.
اگر درباه مسايل خود با او صحبت نکنيد؛ خواهد گفت که به او اعتماد نداريد!
اگر شما قرار خود را با او لغو کنيد؛ شما را غير قابل اعتماد خواهد خواند.
اما اگر او اين کار را بکند؛ حتما با مشکل مهمي مواجه شده است!
اگر شما سيگار بکشيد؛ حتما دختر خيلي بدي هستيد.
اما اگر او سيگار بکشد آقا و مرد بزرگي خواهد بود!
اگر شما امتحانات تان را خوب بدهيد؛ شانس آورده ايد.
اما اگر او نتايج امتحاناتش خوب باشد به خاطر هوش و استعداد بالايش بوده است!
اگر او را آزار دهيد شما شخص ظالم و بي رحمي هستيد.
اما اگر او شما را آزار دهد ؛ شما آدم خيلي حساسي هستيد
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 9:42  توسط بهرنگ | 
شنبه
مرد : امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري با هم بريم «فال قهوه روسي يخ زده» بگيريم . ميگيند خيلي جالبه ، همه چي رو درست ميگه . به خواهر شوهر زري گفته « شوهرت برات يه انگشتر بزرگ ميخره » خيلي جالبه نه ؟ سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيا

يکشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري بريم براي کلاسهاي «روش خوداتکايي بر اعتماد به نفس» ثبت نام کنيم . هم خيلي جالبه ، هم اثرات خوبي در زندگي زناشوئي داره . تا برگردم دير شده . سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيا

دوشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين امروز قراره من و زري با هم بريم «شو»ي «ظروف عتيقه» . ميگن خيلي جالبه، ممکنه طول بکشه، سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيار

سه شنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين امروز قراره من و زري با هم بريم براي لباس مامانم که براي عروسي خواهر زري ميخواد بدوزه دگمه انتخاب کنيم . تو که مي دوني فاميل مامانم اينا (!) چه قدر روي دگمه لباس حساس هستند . ممکنه طول بکشه . سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيا

چهارشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري بريم براي کلاس «بدنسازي» و «آموزش ترومپت» ثبت نام کنيم . همسايه زري رفته ، ميگه خيلي جالبه . ترمپت هم ميگند خيلي کلاس داره ، مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله ، سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيار

پنجشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري بريم با هم خونه همسايه خاله زري که تازه از کانادا اومده . ميخوايم شرايط اقامت را ازش بپرسيم ، من واقعا'' از اين زندگي خسته شدم . چيه همه ش مثل کلفتها کنج خونه ! به هر حال چون ممکنه طول بکشه ، سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيا

جمعه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببينم ، تو واقعا'' خجالت نمي کشي؟ يعني من يه روز تعطيل هم حق استراحت ندارم ، واقعا'' نمي دونم به شما مردهاي ايراني چي بايد گفت؟ نه واقعا'' اين خيلي توقع بزرگيه که انتظار داشته باشم فقط هفته اي يه بار شوهرم من رو براي ناهار ببره بيرون ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 15:40  توسط بهرنگ |