تبليغاتX
پدرسوخته!
 

 


گاهي دلم نمي خواست تو را ببينم ام تو در کنارم بودي و با نفسهايت يخ روزهايم باز مي شد.
گاهي دلم نمي خواست تو را بخوانم، اما تو چون يک ترانه ي زيبا بر لبم زندگي مي کردي.
من در کنار تو بودم بدون اينکه شور و نوايي داشته باشم. بي آنکه بدانم تو از خورشيد دورتري. بي آنکه بدانم تو تا کنون از شعرهايي که تا به حال از بر کرده ام، شنيدني تري.
من در کنار تو بودم اما دريغا نمي دانستم کجا هستم. حکايت من حکايت دره اي است که عمري در کنار کوهستان زندگي مي کند و با قله بيگانه است.
نمي دانستم از آسمان و زمين چه مي خواهم. هر شب در ديوان حافظ دنبال کسي مي گشتم که مرا تا دروازه هاي قيامت ببرد.
من انگار منتظر بودم کسي بيايد که قلبش زادگاه همه ي گلها باشد.
وقتي به من نگاه کردي، چشمهايم را بستم، وقتي در جاده هاي خاطره غزل مي خواندي، ايستادم و خاموش ماندم. مهربانانه آمدي، سنگدلانه رفتم. از شکفتن گفتي، از خزان سرودم و ناگهان مه همه جا را گرفت. حرفهايم مرطوب شد و چشمهايت با ابرهاي مهاجر رفتند.
اکنون مي خواهم دنيا پنجره اي بشود و من از قاب آن بر افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستين خورشيد به خانه ام بيايي.
اکنون دوست دارم باغهاي زمين را دور بريزم، آنگاه گلهاي تازه اي بيافرينم و تقديم تو ميکنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 8:32  توسط بهرنگ | 
 اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند ... چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم ............
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 0:30  توسط بهرنگ | 
وقتي به دنيا آمدم سياه بودم ، وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم وقتي جلو آفتاب ميرم همچنان سياهم وقتي مي ترسم هم سياهم ، وقتي سردمه سياهم وقتي مريضم باز هم سياهم ، وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود تو اي دوست سفيد من ، وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي ، وقتي جلو آفتاب ميري قرمز ميشي وقتي مي ترسي زرد ميشي ، وقتي مريضي سبز ميشي وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي ، تو به من ميگي رنگين پوست ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 1:3  توسط بهرنگ | 
- هميشه از نام خانوادگي شما استفاده مي‌شود. 2- مدت زمان مكالمه ي تلفني شما حداکثر سي ثانيه است . 3- براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد. 4- در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد. 5- دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند. 6- جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست. 7- لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد. 8- ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد. 9- همكارانتان نمي‌توانند اشك شما را در بياورند. 10- اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمي‌گيرد. 11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است. 12- با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد. 13- وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد. 14- بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد. 15- مي‌توانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد. 16- حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد. 17- ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد. 18- ... و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 1:14  توسط بهرنگ | 
دف را بگير دف بزن اي ناز! دف بزن
دف دف ددف ددف دددف باز دف بزن

آتش! سياوشانه به تو دل نهاده ايم
تاانتهاي نقطه ي پرواز دف بزن

دف روزگارهاست شهيدان دست تو ست
ما شاهديم شاهد اين راز دف بزن

لبخند سيلي است تبسم کمي بخند
لبخند گشته باز چه غماز دف بزن

در غربت است ... شهر غروبيست بي شکوه
سرماست انتهاست در باز! دف بزن

پايانمم! ددف دددف مي نمي دفد
پا شو برقص اي همه آغاز دف بزن

تا ماه دف بگيرد و« او» «تو » «تو» «من» شود
باري بگير ... حل شود اين راز....
دف بزن
( با الهام از شعر دف دکتر براهني)
« سروده ي ميثم مهرنيا/ دانشجوي زبان وادبيات فارسي)
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 1:14  توسط بهرنگ |