تبليغاتX
پدرسوخته!
خوب دیگه آخر تعطیلی هم رسید

الانم حسابی بارون میاد انگار این شهر خیلی وقت بود که حموم نرفته بود حسابی برق میزنه

فردا هم باید برم اردبیل امیدوارم فقط برف نیومده باشه

البته با این دیوانه بارانی(به قوله گیلکان)که داره میاد بعیده که اردبیل برف نیاد

به هر حال بریم به خر خونیمون برسیم

میان ترم داریم بلا خره

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 9:53  توسط بهرنگ | 
بابا اس اس

بلاخره بازی دیدم

تموم شد کلی استرس داشتیم

بوریا(همخونه بنده) هم اومد با هم بازی دیدیم

این بازی مشت محکمی بر دهان دانیال وترفداران علی...

در هر حال کلی احساس شور شعف دارم

و باید بگم علی جون بیا بغل باباگریه نکن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 16:22  توسط بهرنگ | 
پوریا خره گاو نره سوارش می شم راه می بره
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 23:1  توسط بهرنگ | 
اصلا کلم کار نمی کنه

از همه چیز خسته شدم

حالم از همه چیز به هم می خوره

لنت به این لایف

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 22:54  توسط بهرنگ | 
سلامی دوباره

من الان خونه هستم

و از اردبیل فرار کرده و تو خونه نشستم از اون وقتایه که جو روشن فکریم گل کرده

عین صادق جون

من زیاد خوشم نمیاد سرتون را بدرد آورم

به همین دلیل گورم را گم مبکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 23:53  توسط بهرنگ | 
سلامی دوباره خدمت عزیزانم

عرض شود زسرزمین اردبیل برایتان مینویسم جایی که نشستیم و منتظریم که آزمایشگاه ماشین آغاز شود.

حسابی حوصلم سر رفته.

اما خوب باید بسازیم

البته امروز میرم آستارا.

بازم آستارا  خیلی بیشتر هز هینجا فاز میده.

فلنه بای.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 10:50  توسط بهرنگ |