تبليغاتX
پدرسوخته!
شب یلدا
شبی از جنس غم آدم ها
به بلندای سپیداری خشک
یک شب برفی وتازه
سرد و خاموش
ومن امشب
قلبم آکنده ز اندوه
ونه اندوه خویش
غم آدم های تنها
غم کود کان بی عشق 
غم بچه های بی نان
دستم از گلایه لبریز 
از غم رفتن پاییز
امشب گاری پر برگش را
بعد مهمانی یلدا
به کجا خواهد برد
به کدامین سرزمین دور
در کدامین گوشه ی تاریک
خواهد گریست
و کجا خواهد مرد
چه کسی گاری پر برگش را
بر تن بی نفسش خواهد ریخت؟

سحر شاه محمدی
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 15:39  توسط بهرنگ | 
 

درس اول
يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير
شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…
يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و
روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو
برآورده مي کنم…
منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه
قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي
از دنيا نداشته باشم !
پوووف! منشي ناپديد ميشه ...
! بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من
، حالا من
من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ،
يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي
نوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم
...
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر
دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!
نتيجه : اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که
رئيست اول صحبت کنه !
 

 

درس دوم :يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه
که با ماشين برسوندش به مقصدش…
راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…
چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم
ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي
راهبه ميندازه…
راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹
رو به خاطر بيار… !
کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و
کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي
راهبه تماس ميده…!
راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس
۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!
کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و
راهبه رو به مقصدش مي رسونه…
بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده
سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹
رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: به پيش
برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را
ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که
مي خواهي ميرسي !!!
نتيجه اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از
اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي،
فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!!!
 

 

درس سوم :بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش
حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در
رو باز کنه…
همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود
تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان
۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي
زمين!
بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه
و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰
دلار به زن پيتر ميده و ميره…!
زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت
پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد:
رابرت همسايه مون بود…
پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري
که به من بدهکار بود گفت؟!!
نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک
با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط
ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که
بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري
کنيد !!!

 

درس چهارم :من خيلي خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته
بوديم  والدينم خيلي کمکم کردند  دوستانم
خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق
العاده اي بود…
فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون
هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي
اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي
کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته
باشم…
يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از
من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي !
سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون
تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش
حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو
مايل به اين کار هستي بيا پيشم…
وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش
خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه
ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و
از خونه خارج شدم…!
يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر
نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از
امتحان ما موفق بيرون اومدي…!
ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم  و
هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي
دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش
اومدي !!!
نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي
داشبورد ماشينتون بذاريد !!!



درس پنجم :يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا
صبح پيداش نميشه!
صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه
ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي
صميميش (مونث) بمونه...
شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين
دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف
خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه.
صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور
شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر)
بمونه...
خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي
ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون
تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا
مونده! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم
خونه اونا پيش اوناست !!!
نتيجه اخلاقي: يادتون باشه كه مردها
دوستهاي بهتري هستند !

 

درس ششم :چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو
نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي
بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون
براي همديگه تعريف كنن...
بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره
دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به
تعريف از فرزندانشون :
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه.
اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع
پيشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ
استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا
رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار
شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه
مرسدس بنز بهش هديه داد !
دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و
سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول
به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و
سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت
رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه
براي تولد صميميترين دوستش يه هواپيماي
خصوصي بهش هديه داد !!!
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من
شده ...
اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند
و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت
ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و
ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه
براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰
متري بهش هديه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي
گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد
اين تبريكات به خاطر چيه؟!
سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه
باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم
راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف
كني؟!
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و
شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!
سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه
افتضاحي !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم.
اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي
بدي هم نداره.
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش
از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه
مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي
۳۰۰۰ متري هديه گرفت !!!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در
موردش مطمئن نيستي افتخار نكن !!!
 

 

درس هفتم :توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همه آقايون
جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع
ميكنه به زنگ زدن.
مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه
اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه
به صحبت.
بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين
مكالمه ميشن ...
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز
توي كلوپ هستي؟
مرد: آره !
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم
اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰
دلاره! اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي
نداره!
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم
و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي
قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو
با تمام امكانات جانبي بخري !
زن: عاليه. اوه  يه چيز ديگه  اون خونه اي رو
كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه
گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده.
ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي !!!
زن: خيلي خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت
نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه
كه اين موبايل مال كيه ؟!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا
نذارين !!!

 

درس هشتم :يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين
سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه
جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو
يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و
گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده
بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين
من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو
برآورده ميكنم!
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت:
! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر
دور دنيا بريم
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا
بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي
دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
… اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي
فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد
! بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من
اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از
من كوچيكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند.
ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد
۹۰ سالش شد !!!
نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس
باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!!

 

درس نهم :يه مرد ۸۰ ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش
در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با
غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه
دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار
شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه
نظرت چيه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب  بذار
يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي
شناسم كه شكارچي ماهريه.
اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از
دست نميده.. يه روز كه مي خواسته بره شكار
از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي
تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل!
همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها
يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش
شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه
مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره!
حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور
منم همين بود !!!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه
مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته
نباش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:36  توسط بهرنگ | 

 روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و می ره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.
دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه می ره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.
بنابراین با خیال راحت همون جور لخت و پتی می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده.
درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی!
این طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب می ده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اش که آوردم خدمتتون .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 11:51  توسط بهرنگ | 
-الو سلام.
-سلام جانم بفرمایید.

-مرکز همسر یابیه؟
-بله عزیزم.
-من یه زن میخواستم.
-چشم فدات شم. دادم الان با پیک بیاد در خونه! مرتیکه مگه زنگ زدی پیتزا فروشی؟
- خوب چی باید بگم؟
- بابا یه کم مقدمه چینی کن بعد برو سر حرف اصلی.
- آهان .عرضم به حضور شما که از آنجایی که در دین مبین اسلام تاکید خاصی بر اهمیت ازدواج و نکاح گردیده و بنده هم جوانی مایل به تشکیل خانواده میباشم لذا برآن شدم که با مساعدت شما قدم به وادی تاهل بگذارم. خوبه؟
- حالا شد یه چیزی. حالا پسرم شما چند سالته؟
- 37 سال !
- زکی.همچین گفت جوون فکر کردیم 20 سالشه.عمرت از مال خر هم درازتر شده تازه یاد زن گرفتن افتادی؟
- خب دیگه.امکانات ما الان جور شده.
- میترسم اون یکی امکاناتت دیگه بدرد نخوره!
- فعلا که داره کار میکنه.حالا من باید چیکار کنم؟
- هیچی عزیزم. ما برات یه همسر خوب جور میکنیم.
- حالا اونجا چه جور همسرایی دارین؟
- بگو چجور نداریم؟ عرض کنم که یه مورد داریم تووپ! یه دختر ناز 20 ساله هلو! دور کمر 40.دور سینه 85 !!!! ببینیش آب از دهنت راه میفته! واسه شما میکنه به عبارتی 4000 سکه مهریه و یه پنت هاوس طرفای الهیه. ماشینم کمتر از مرسدس و ب.ام.و قبول نیست.
- آقا مگه داری با پسر بیل گیتس حرف میزنی؟ این دری وریا چیه؟
- خب داداش چرا جوش میاری؟ یه مورد دارم خوراک ! یه خانوم 25 ساله. لیسانس نانوشیمی صنعتی و اولترا سونیک مدار بسته! قد و هیکل و قیافه هم که ماشا ا...ایشون چون فرهنگی و تحصیل کرده هستن 3800 تا سکه و یه خونه تو جردن خرجشونه! ماشین هم در حد آزرا و کمری قبوله!
- داداش مگه سر گردنه است؟
- خب عزیزم گرفتن این مدرکا و ساختن اون هیکلا خرج داره دیگه. تازه بقول کنفسیوس اون بدنو نساخته که مفت بده دست هر عمله ای!
- آره خوب. حالا بیا پایینتر ببینیم چی میشه.
- باشه.یکم صبر کن.... آهان این دیگه اکازیونه. یه خانوم 33 ساله.کارمند بانکه و از هر انگشتش فکر کنم چند تایی هنر بریزه! اونو میتونم با 2800 تا سکه و یه آپارتمان حوالی ستارخان واست قولنامه کنم. یه پرایدی. پژویی هم باشه چه بهتر.
- راستش من ماشین یه کم برام سخته....
- خب بابا فهمیدم. یه خانومی هست 38 سالشه. قیافش بدک نیست. فقط یه 40 کیلویی اضافه وزن داره. عوضش اعتقاد راسخ داره که مادیات در زندگی مهم نیست و عشق مهمه ! 1400 تا سکه و یه خونه حوالی میدون خراسون هم واسش کافیه! با تاکسی هم حال میکنه حسابی!
- راستش اگه یکم دیگه بیای پایین ممنون میشم....
- لا ا.... صبر من این زیرو ببینم. آهان. این دیگه راسته کار خودته. یه خانوم نجیب و اصیل و بساز .45 سالشه .البته نباید اونقدر ظاهر بین باشی که از قیافش بترسی! چیزای مهمتری هم تو زندگی هست. یه آلونکی حوالی پاکدشت و یه لقمه نون براش ایده آله. تازه چون میخواد وزن کم کنه اهل ماشین نیست. از اینجا تا چابهار هم پیاده ببریش صداش در نمیاد! اگه اینم رد کنی یا باید بری یه کارتن شامپو داروگر بگیری واسه بقیه عمرت یا بیای ننه بزرگ منو عقد کنی!
- خیله خب. گویا چاره ای نیست. ببینم من کی بیام برای صحبت با ایشون؟
- صحبت واسه چی؟
- واسه تفاهم و این حرفا دیگه.
- بخواب بابا ...مرد حسابی گویا تو باغ نیستیا. این حرفا واسه تو فیلماست.
- راست میگیا. خب پس من فردا با شناسنامه میام واسه عقد!
- مبارکه انشا....
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:2  توسط بهرنگ | 

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند .

سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت بنام: " اهمیت بستن گربه "

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:42  توسط بهرنگ | 

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .
يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .
 
کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد . اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
 کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
 
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سياستمدار خواهد شد !  »

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:34  توسط بهرنگ | 

دوستي داشتم لرستا ني
يار ديرينه ي دبستاني
ديدمش بعد ساليان دراز
همرهش چار زن همه طناز
مات و مبهوت گشتم از حالش
كه لري آهوان به دنبالش
گفتمش: چهار زن ؟ خدا بركت !
تو چگونه كني ز جا حركت
گفت : اين كار ماجرا دارد
هر يكي حكمتي جدا دارد
اولي را كه هست خوشگل و ناز
من گرفتم ز خطه ي شيراز
تا كه شب ها قرينه ام باشد
سر او روي سينه ام باشد
بهر اوقات روزهايم نيز
زن گرفتم ز خطه ي تبريز
چون زن ترك، خوش بر و بازوست
خانه دار و نظيف و كد بانوست
دست پختش كه محشر كبراست
بهتر از آن، سليقه اش غوغاست
ظرف يك سال بسته ام بارم
چون زني هم ز اصفهان دارم
كشد از ماست تار مويي را
يادمان داده صرفه جو يي را
دركم و بيش اوستاد ست او
متخصص در اقتصاد است او
بس كه در اقتصاد پا دارد
بي گمان فوق دكترا دارد
زن چارم كه ختم آنان است
شيري از خطه ي لرستان است
گفتمش با وجود آن سه هلو
زن چارم بر اي چيست؟ بگو
گفت گهگاه بنده گشتم اگر
عصباني ز همسران دگر
آن زمان جا ي آن سه تا، بي شك
اين يكي را كشم به زير  كتك

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:33  توسط بهرنگ | 
1.     چون ۹۰ دقیقه طول میکشه.؟
2.     چون هرکی بلد نباشه تعویض میشه؟
3.     ‫چون بعد از ۴۵ دقیقه تازه نیمه دوم شروع میشه؟
4.     ‫چون بعدازبازی کسی خُرّوپف نمیکنه؟
5.     چون سوت پایان بازی برای هر دو طرف در یک زمان زده میشه؟
6.     چون بعد از بازی خانمها باردار نمیشن؟
7.     چون میشه خاموشش کرد اگر خسته کننده بود؟
8.     چون همیشه امید به وقت اضافه هست؟
9.     چون مردا فقط در فوتبال خوب میدونن نقطه ی شروع کجاست؟
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:28  توسط بهرنگ | 
 

پیرمردی  98 ساله و ثروتمند  برای چک آپ  سالانه به پزشک مراجعه می کند. پزشک از احوال و وضعیت عمومی اش می پرسد . پیرمرد جواب می دهد:
- حالم بهتر از هروقت دیگه هست و سرحال سرحالم. زن 18 ساله ام حامله است و بزودی بچه ام را می زاد. بهتر از این نمیشه. نظر شما چیه آقای دکتر؟
پزشک کمی فکر کرد و بعد گفت:
- اجازه بدید یک ماجرای کوچک را برایتان تعریف کنم: دوستی دارم که عاشق شکار هست. نصف سال را در بیابان و جنگل در پی شکار گوزن و پلنگ و گراز و خرگوش هست. اما یک روز که عازم شکار بود اشتباهی چترش را به جای تفنگ به کوله پشتی اش آویزان کرد. توی جنگل که بود ناگهان یه گرگ جلوش سبز شد. چتر را از کوله پشتی برداشت و بطرف گرگ نشانه گرفت و بنگ… گرگه افتاد رو زمین و مرد
پیر مرد خنده اش گرفت:
- هه هه هه … غیر ممکنه. حتما یه شکارچی دیگه او نزدیکا بود که گرگه را زد.
پزشک گفت:
- دقیقا همینطوره که شما گفتید !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:27  توسط بهرنگ | 
روزي پسر بچه اي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد . او از پيدا كردن اين پول ،آن هم بدون هيچ زحمتي ، خيلي ذوق زده شده . اين تجربه باعث شد كه بقيه روزها هم با چشمهاي باز ، سرش را به سمت پايين بگيرد ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگيش ، 296 سكه 1 سنتي ، 48 سكه 5 سنتي ، 19 سكه 10 سنتي ، 16 سكه 25 سنتي ، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده 1 دلاري پيدا كرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت ، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد ، درخشش 157 رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ، در حالي كه از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند ، نديد . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئي از خاطرات او نشد
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 0:49  توسط بهرنگ |